تبليغاتX
پاتوق

پسرها در سنین مختلف
تاريخ: پنجشنبه 1386/01/30 ساعت :0:12
سلام دوستان عزیز خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین؟

تو پست قبلی حالا یه شوخی کوچولو با دختر خانم ها کردیم ، چه استقبالی کردن آقا پسرا

جهت رفع هر گونه شبه این پست پسر ها رو تو سنین مختلف معرفی میکنیم تا دختر خانها حال وزیتی

سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم

حرفی ازآیهان - مهر | موضوع: | + |
دخترها در سنین مختلف
تاريخ: دوشنبه 1386/01/27 ساعت :21:20

سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کن ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي

حرفی ازآیهان - مهر | موضوع: | + |
برای گل بهارم آیهان عزیزم
تاريخ: جمعه 1386/01/24 ساعت :2:4

بده دستات و به من تا باورم شه پیشمی  

   میدونم خوب میدونی تو تار و پود و ریشمی

         تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده من...

           ... چرا من نگذرم از یه پوست وخون  به اسم تن

تو خیالم هم نبود دوباره عاشقی کنم

     ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم

       نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی

         تویی این کابوس درد رویای مهربونمی

    میدونی با تو....

.... پرم از شعر ستاره

  میدونی بی تو...

... لحظه حرمتی نداره

  می دونی در تو ...

این خدا بوده که تونسته گل عشق و بکاره

وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز

   عشق تو، تو لحظه هام حادثه سازو قصه ساز

    به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم

        نمی دونم چی میشه بدجوری گوشه گیر میشم

ممنونم که بچه بازیهامو طاقت میکنی

هر چه قدر که بد میشم تو نجابت میکنی

هر کجای دنیا که باشم با منی و در منی

     نگران حال و روزم بیشتر از خود منی

میدونی با تو ... 

حرفی ازآیهان - مهر | موضوع: | + |
تاريخ: شنبه 1386/01/18 ساعت :15:59

براي عشق

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن. براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير. براي عشق وصال كن ولي فرار نكن. براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن. براي عشق بمير ولي كسي رو نكش. براي عشق خودت باش ولي خوب باش

عشق منجی جهان است. پرده‌ها را كنار بزنيد تا عشق وارد شود، تا اگر تندبادها
خروشند و توفان‌ها شما را در برگيرند در آرامش باشيد.
منتظر نشويد تا ديگران به شما عشق بورزند، بلكه نخست شما بايد به آنها عشق
بورزيد
حرفی ازآیهان - مهر | موضوع: | + |
تاريخ: پنجشنبه 1386/01/16 ساعت :9:23

 

می دانم وقتی سرانجام به تـلخی ،
خبر
مرگ من را می شنود ،
نه
غمگین می شود و نه بهت زده !
اما
رنگش می پرد و پاهایش سست می شوند ،
لبخندی
تلخ ولی کوتاه می زند ...
آنگاه
به یکباره پاییز امسال را به یاد خواهد آورد...
و
تمامی التماس های بی نتیجه من !
 برای
شروعی دوباره ...
و
آنگاه به یادش می آید که چگونه بر سر آرامگاهی ،
با
من پیمان بست که هیچگاه تـنـهایم نگـذارد.

ولی ...

با خودم عهد بستم بار ديگركه تورا ديدم،بگويم از تودلگيرم. ولي باز تو را ديدم و گفتم : بي توميميرم تقدیم به عشقم..............................

حرفی ازآیهان - مهر | موضوع: | + |
تقدیم به فروردینی ها!!!
تاريخ: سه شنبه 1386/01/14 ساعت :18:23

برای چندمین بار درطول مدتی که روی نیمکت آشنای پارک نشسته بود به ساعتش نگاه کرد.عقربه کوچک روی ده و عقربه بزرگ ازدوازده گذشته بود.با خود گفت: " هنوز وقت هست" .قرارشان برای ساعت هفت بود!

سایه کسی از پشت شمشادها هویدا شد.کمی خم شد و بلافاصله گردن کشید:" اومد؟ "....و لحظه ای بعد دوباره برگشت سرجای خودش .جعبه کوچک کادو را از روی نیمکت برداشت.آنقدر که به بازی گرفته بودش گره روبان طلائی اش باز هم شل شده بود.آترا باز کرد و از نو بست و دقت کرد پاپیونی که می زند کج و کوله نباشد.بعدآن را کنار گذاشت و آدمهایی را که اینجا و آنجا در شعاع دیدش قرار داشتند شمرد.نسبت به آخرین باری که شمرده بود خیلی کمتر شده بودند.

دوباره به ساعتش نگاه کرد که از یازده گذشته بود.سر را بالا گرفت.فکر کرد: " چه خبره! ستاره بارونه " و چشمهایش بی اختیار دنبال ستاره قطبی گشتند.

- " پیداش کردم "

- " کو؟ "

-" اوناهاش.امتداد انگشتم رو نگاه کن-درست بالای اون درخته...دیدی؟ بازم باختی "

-" چطوری میتونی اینقدر زود پیداش کنی؟ "

-" خب دیگه- باید مثل من خبره باشی!"

- "حالا انقدر قیافه نگیر.یه روزم میاد که تو نمیتونی پیداش کنی ".

نفس بلندی کشید.دستها را بغل زد وبه آسمان تیره و تار پیش رویش خیره ماند.ستاره ها بهم چشمک می زدند.شاید هم داشتند در گوش هم رازی را پچ پچ میکردند.نسیم خنکی می وزید.....

- " مرده ! "

- " نه بابا.خوابه "

- " پس چرا تکونش میدم بیدار نمیشه؟ "

-" لابد خوابش سنگینه....آهای آقا..."

هنوز داشت به مفهوم کلماتی که می شنید فکر میکرد که حس کرد چیزی مثل سیخ توی تنش فرو می رود.با تمام مقاومت پلکهایش برای باز نشدن آنها را تا جایی که می توانست بالا برد.دو نفر با لباسهای یکسر نارنجی بالای سرش ایستاده و به سویش خم شده بودند.یکیشان با جاروی دسته بلندش ضربه های کوچکی به او میزد.

- " بلند شو آقا.چرا اینجا خوابیدی؟ الان بارون میاد خیس میشی ها "

به ذهنش فشار آورد تا موقعیتش را به خاطر بیاورد.آنوقت بلندشد و نشست.استخوانهایش مثل چوب خشک شده بودند.نگاهش به جعبه کادو افتاد که زیر سنگینی تنش له شده و گره روبانش دوباره شل شده بود.از خود پرسید این چندمین هدیه ایست که صاحبش ازآخرین باری که قول داده برای تحویل گرفتن آن نمی آید؟ جمله "تولدت مبارک " به شکل کج و معوجی از لابلای تا خوردگی های جعبه خوانده میشد.

آفتاب داشت برای بیرون کشیدن خود از پشت پرده ضخیم ابرها تلاش بیهوده ای میکرد.

حرفی ازآیهان - مهر | موضوع: | + |
All Rights Reserved 2005-2006 © by nazkhanom65.Blogfa.com
The Template Designed By Ayhan Mehr @ www.ayhan-mehr.blogfa.com